تولد سی و دو سالگی خودم
و 8 سالگی وبلاگم مبارک
.
.
.
بهترین دعایی که امروز شنیدم اون هم از زهید عزیز:
خاک ازحُرمت شش گوشه او حُرمت یافت
گرشوی خاک رهش قبله عالم باشی
منزلت نیست ترا بی مدد مهرحسین
گرچه موسی شوی و عیسی مریم باشی
گرچه نیکوست به اندوه و غمش ناله زدن
سعی کن زینت این روضه و پرچم باشی
همره زمزم اشکی که ترا بخشیدند
می توان مُحرم بیت لله اعظم باشی
شادی هردوجهانت بخدا تأمین است
گردراین ماه عزا همسفر غم باشی
صاحب بزم حسین است، علی وزهرا
نکند غافل ازاین محفل ماتم باشی
به همان دست وسروسینه مجروح قسم
شرط عشق است براین زخم تومرهم باشی
من در ابتدا خداوند را یک ناظر ؛ مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...!
وقتی قدرت فهم من بیشتر شد؛ به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند...
نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم؛ از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد؛ زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد؛ وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم...
اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت؛ او بلد بود...
از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته می گفت : « تو فقط پا بزن ».
من نگران و مضطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ »
او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
وقتی می گفتم : « میترسم » . او به عقب بر میگشت و دستم را می گرفت و میفشرد و من آرام می شدم ...
او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا بصورت هدیه میدادند و این سفر ما، یعنی من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم ...
خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است؛ بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم « دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است » و با این وجود بار ما در سفر سبک تر است ...
من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم؛ فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند؛ اما او اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد و خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک پرواز کند...
ومن دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم و من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم؛ او فقط لبخند میزند و می گوید : پا بزن...
باید رهایش کرد ...
آن هنگام که دوست داری دلی را مالک شوی رهایش کن ...
پرنده در قفس زیبا نمی خواند گرچه برایت تمام لحظه ها را نغمه خوانی کند.
بگذار برود ...
تمام افق ها را بگردد و برای تمام نگاه ها آواز سر دهد.
صبور باش و رهایش کن.
گفته اند: « اگر از آن تو باشد باز می گردد و اگرنباشد ... »
قفس، آفریننده ی عشق نیست.
گمان نبر که دانه های رنگارنگ، دل، طبیعت آزاد این پرنده ی زیبا را اسیر تو می کند.
می دانم ...می دانم ...
که رها کردنش رنج می آفریند
زیرا چه بسیار رهایی ها که به دلتنگی ها و گاه فراموشی ها می انجامد.
اما ماندن بی آنکه صادقانه دل سپردنی باشد رنجی است بسی دردناک تر ...
آن هنگام که با کمترین خطایی روزنه ا ی گشاده شود و بگریزد ...
آن هنگام را چه توانی کرد؟! ...
تو می مانی و این همه روزهایی که رنج برده ای اهلی شدنش را.
رهایش کن ...
دوست داشتن را رهایی است که زیبا می کند.
پرنده ای که به تمام باغ ها سر می زند.
به تمام گل ها عشق می ورزد
و تمام سر شاخه های درختان تنها را
حتی اگر پیر و خشکیده باشند
لحظه ای میهمان می شود.
از تمام چشمه سارها می نوشد و حتی می گذارد
شیطنت کودکان، بال او را زخمی کند و خنده ای هدیه دهد ...
اگر به سویت بازگشت بدان همیشه با تو می ماند.
و اگر رفت و دل به باغی دگر سپرد به گلی دگر ...
و شاید قفسی دگر از آن تو نیست ...
بگذار رها باشد!
برای به دست آوردن دلی تلاش نکن ...
دوستش بدار
اما گمان نبر که با کوشیدن، دلی از آن تو می شود
که «کشش چو نبود از آن سو،چه سود کوشیدن ؟!...»
بگذار مهر ورزیدن چونان چشمه ای جوشان هر تشنه ای را سیراب کند
اما مگذار که دستان هوس آلوده ای گل آلودت کند.
به آنهایی عشق بورز که تو را زلال تر و زیباتر می کنند ... .
دلی را اسیر نکن و اسیر دلی نشو ...
یک آستانه ی " تحمـــــل " دارند
یک آستانه ی " تنــــــفر "
...
و یک آستانه ی " تهـــــوّع " .. !!
.
.
.
.
اما زمانی که به وارستگی برسیم
آستانه وجود نخواهد داشت.
و تنها یک حقیقت درونی همیشه استوار است

بار آخر ، من ورق را با دلم بُر میزنم ! بار دیگر حکم کن ، اما نه بی دل ! با دلت ، دل حکم کن ! حکمِ دل : ... هر که دل دارد بیندازد وسط ، تا ما دلهایمان را رو کنیم ... دل که رویِ دل بیفتد ، عشق حاکم میشود ... پس به حکمِ عشق ، بازی میکنیم . این دلِ من ! رو بکن حالا دلت را ! دل نداری ؟! بُر بزن اندیشه ات را ... حکم لازم ، دل سپردن ، دل گرفتن ، هر دو لازم!
